خرید بک لینک
ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم از فراق خدمت آن شاه من آفاق را پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را 152 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا گه به پای همدگر چون مجرمان معترف می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرست،ها آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم می کش و زنار بسته صوفیان پارسا وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا نیم شب چون صبح شد آواز دادند موذنان ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا 153 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها 154 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر با همین دیده دلا بینی همین تبریز را تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر چشم درناید دو صد در ثمین تبریز را گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را 155 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا گر چه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ

برچسب: نویسنده: farnaz تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 20:32

صفحه بندی