خرید بک لینک

در پست قبلی که من سعی کرده بودم بگویم که غیر دیندار ها حق ندارند پیغمبر را دوست داشته باشند

باید امروز بگویم که از گفته خود به شدت پشیمانم

و آن پست از جمله هذیان های سازماندهی نشده سرماخوردگی حادی که چند روز پیش داشتم بود

و چندان اعتباری هم نداشت.

اصولا نباید آدمی عجب داشته باشد و غیر دیندار ها را محروم از دوست داشتن کند...

من حکایت بسیار زیبای سعدی را در این باب می آورم و عتابی در حق خویش نیز به حساب می آورم ...

که کار دین وصل کردن است و اگر غیر دیندار ها هم محمد را دوست دارند

هر کسی را اصطلاحی داده اند و به هر کسی رشته الفتی عطا کرده اند

و این حکایتاز آن دارد که محمد امین آنقدر شخصیت جذابی دارد

که حتی آن سری آدم های غیر دینی را هم به خودش جذب می کند

و این گناه بزرگی است بریدن این رشته الفت میان پیغمبر و آدمیان ...

تو مگو ما را بدان شه بار نیست


با کریمان کار ها دشوار نیست

مولوی

و این گناه مرا نباید به حساب غرض ورزی ها و تعصبات جاهلانه من گذاشت

که آن پست همان طور که ذکر گردید

در ایام هذیان گویی های ناشی از سر درد و تب فوق العاده شدیدم نوشته شده بود...


یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی

و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم

و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته

و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم

از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند

که گویی نخفته اند که مرده اند

گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعى جز خویشتن را

که دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدا بینى ببخشند

نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش


آن روز های سخت و جانکاه مریضی من که آثارش حتی تا حال هم مانده است

مرا روز ها به هذیان گویی دیوانه تبدیل کرده بود و شب ها در خواب سخن گویی توانا...

تا آنجا که در خاطر دارم در این 18 سال زندگی ام اینچنین ناخوش نشده بودم

و این یک تجربه جدیدی بود با خاطراتی گاها خوب و لذتبخش

شبی از شب های هفته پیش که از درد کله ام ، هوارم به آسمان ها رسیده بود

رویایی می دیدم عجیب و ساختار شکن طوری که همزمان در سه صحنه حضور داشتم...

یکی شخصی بود داشت یک متن عجیب در گوشم میخواند...گویی متن قرآن بود

دیگری آسمانی پر ستاره بود و من همچنان داشتم بالا می رفتم

و هرچه بیشتر به ستاره ها نزدیک می شدم

و آن یکی هم شهری پارسی زبان و با مردمان ایرانی اما به اسم لندن ...

گویی با خانواده به بریتانیا سفر کرده بودیم

اما عجیب آن که با خود اسباب اثاثیه خانه مان را هم برده بودیم...

این سه تا صحنه با هم قاطی شده بودند و روی همدیگر می غلتیدند.

صبح هم که بیدار شده بودم مادرم میگفت شب ساعت 3 بامداد داشتی صدای گاو در می آوردی...

من و پدرت هم که هراسان به صدای عجیب تو از خواب بیدار شدیم و به اتاق هجوم آوردیم

تا ببینیم نکند تشنج می کرده ای و از شدت تب هذیان می گویی...

اما خوشبختنه حرارت بدنت فرونشسته بود ...


خلاصه ، سخن از هذیان های پست قبلی بود و پشیمانی من...

و اینکه هیچ حق قضاوت نداریم ...!

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

حافظ


والسلام

............................................................................................................................................................................

ما عرفناک حق معرفتک

محمد امین

پ . ن 1 : من که خودم را خاک پای این شهیدان می دانم...

به خدا قسم نمی توانم این قدر خوب باشم...

این قدر دیوانه و قمار باز باشم...

این ها واقعا در حیرتم که آن روز ها چه کرده اند و هم اکنون با دل ما بازماندگان چه می کنند...؟

قیامتی است این میدان...صحنه شیفتگی این جوانان شوریده حال و سبکبال...

ما ها چقدر سنگینیم...با این همه بار ، چگونه به دیدار معشوق باید رسید؟

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست



وقتي به خانه مي آمد، من ديگر حق نداشتم كار كنم .

بچه را عوض مي كرد، شير برايش درست مي كرد .

سفره را مي انداخت و جمع مي كرد، پابه پاي من مي نشست ،

لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد، خشك مي كرد و جمع مي كرد.

آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم

درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم.

نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري.

يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم

وگرنه، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.



شهید ابراهیم همت


http://muharram92.com
تی شرت محرم

برچسب: نویسنده: farnaz تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 14:48

صفحه بندی